شعر نو

شعر نو

پسری روی پله زیر سایه درخت نشسته بود و با بادکنک در آسمان معلق خود بازی میکرد بعد از مدتی فکر کرد اگر 100 عدد بادکنک داشت میتوانست با آن پرواز کند و پیش خدا برود کسی کنار او نشسته بود و او را آرام صدا میزد و کودک آنقدر به پرواز به سوی خدا فکر میکرد که صدایی نمی شنید

در خیال خود به خدا رسید بادکنکش را به خدا داد ولی یکباره به خودش آمد ودید  بادکنک در آسمان غوطه ور است.گریه اش گرفت همان صدای آرام را اینبار شنید برگشت و با بغض شکسته اش گفت "خدا بادکنک مرا گرفت"

کسی که کنارش نشسته بود گفت "من خدا هستم,مگر بادکنکت را به من ندادی؟

پسر بچه با گریه گفت :"من بادکنکم را میخواهم هنوز 100تا نشده

خدا بادکنکش را به او برگرداند وقتی برگشت خدا رفته بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 3:7  توسط پژمان  | 

چشم های شیشه اییش نگاه میکند

بی تاب می خواهد فرار کند

از دستان کویری دخترک بی خورشید

کنار کارتن خیالی هتل آزادی

که کبریت میسوزاند

تا امام زاده شمعش روشن شود

نگاه میکنم به دخترکی که می لرزد

نزدیک ذرزیدن دخترک کبریت فروشم

دختر کبریت

میخواهم سیگار آتش بزنم

من گفتم لعنت به من

چشم شیشه اییش بخار گرفته

میخواهد فرار کند

در امام زاده بسته است

من هم سیگار دود میکنم تا

 فرار میکنم

از دختر که جنگل دستانش از خورشید درازترند

چشمانش شبیه ابلیس است

لبخند میزند شبیه فرشته ها

میخواهم فرار کنم از خودم

که عاشق چراغ قرمز شیطانم

دوباره دخترک ببخش سی ...

مات نگاه میکند

مهتاب امامزاده حالا من

داد میزنم دخترک مرد

خیالتان تخت در امامزاده را باز کنید

دخترک بالاخره مرد

امامزاده گریه اش گرفت

دخترک یک کبریت مانده به صبح

امام زاده گریه اش گرفت

میخواهد فرار کند

در امامزاده بسته است

امام زاده امروز با من است

فرار کرده ایم

امشب کنار آفتاب نه

مهتاب نه

کنار کارتن خوابها

کنار امامزاده میخوابیم

مثل دخترک کبریت فروش

زیر مهتاب میمیریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:28  توسط پژمان  | 

نگارش احساس غم

درون شعر من

به وسعت دشت هیچ نمی افزاید

تنها صدای غم انگیز دشت

درون شعر من

غروب را به خاطره تعریف میکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 23:56  توسط پژمان  | 

بانو اجازه هست برایت فدا شوم

در باغ قصه ها کنارت رها شوم

زانو به پای تو می افتم و نگاه

اصلا نمی کنی که بخواهم جدا شوم

اشکی ز چشم تو یک چشمه می شود

پیش دو چشم تو باشد خدا شوم

در غمزه های چشم خمارت اسیر شاید

با بازی نگاه تو من هم ادا شوم

در ایستگاه جدایی مرا ببین

شاید در این سفر با تو آشنا شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 14:38  توسط پژمان  | 

ای که نامردي تو ورد زبان همه هست

هرکه از کوچه گذشت عاشق چشمان تو گشت

اهل این شهر به چشمان چپت نمره 17 دادند

نمره مهر و وفای تو چرا زیر ده است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 14:58  توسط پژمان  | 

سلام

دوستانی که برای جزوات کلان  دکتر مرادی مراجعه میکنند به دلیل پی دی اف بودن فایل ها به ایمیل pezhmanfeyzei@yahoo.com  یا در قسمت نظرات ایمیل خود را بگذارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:13  توسط پژمان  | 

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی اید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاد هاست
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 خشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
 این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
 باز ما ماندیم و شهر بی تپش
 و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
 گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
 آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
 گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای

من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
 گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
 می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
 من به اشکش خیره از این سوی و باز
 دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و خوان این و آن
 میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
 شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
 رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
 خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 صبر کن تا دیگری پیدا شود
 کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:31  توسط پژمان  | 

واجها گم می شوند

حرفهایم شبیه حرف نسیت

دیگر زبان شعر مرا نمی فهمی

عمیق مثل بچه های دو ماهه

کنار شعر گریه می کنم

که تو را بهانه گرفته ام

شعر می خوانی

ساده

لالا لالا لالایی

تا خوابم ببرد

بهانه نگیرم

بهانه تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 15:19  توسط پژمان  | 

 

گاهی نگاه شعر می شود

عمیق و بی تخفیف

از زجه های دلی زخمی

که بسته اند به اسب

و کشیده اند بی رحم

رو سنگ ریزه هایی که معشوق

به سنت کینه

به جرم اندکی اخلاص

بی تخفیف

کوفته است

به صورت مجنون

گاهی نگاه زخم بر می دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:3  توسط پژمان  | 

هوای باران کمی ابر کم دارد

تا مثل سنگ

به ناچار

 کنار جاده بشینم و

چشم بدوزم

به آهن پاره هایی که ممکن است

تورا

برایم هدیه بیاورند

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 3:22  توسط پژمان  | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">