پسری روی پله زیر سایه درخت نشسته بود و با بادکنک در آسمان معلق خود بازی میکرد بعد از مدتی فکر کرد اگر 100 عدد بادکنک داشت میتوانست با آن پرواز کند و پیش خدا برود کسی کنار او نشسته بود و او را آرام صدا میزد و کودک آنقدر به پرواز به سوی خدا فکر میکرد که صدایی نمی شنید
در خیال خود به خدا رسید بادکنکش را به خدا داد ولی یکباره به خودش آمد ودید بادکنک در آسمان غوطه ور است.گریه اش گرفت همان صدای آرام را اینبار شنید برگشت و با بغض شکسته اش گفت "خدا بادکنک مرا گرفت"
کسی که کنارش نشسته بود گفت "من خدا هستم,مگر بادکنکت را به من ندادی؟
پسر بچه با گریه گفت :"من بادکنکم را میخواهم هنوز 100تا نشده
خدا بادکنکش را به او برگرداند وقتی برگشت خدا رفته بود
